2009-09-23

همیشه

.

..

.

رویایی تازه....................
.
پر گشوده پروانه وار.........
.
به لحظه گمنام شگفتن خنده
.
......در پیچ آرامش نگاهت
.
که پای رفتن بود همیشه
.
.
..............همیشه
.
.
.
.
.
.

2009-09-01

تو بودی !

.
.
.

.........تو
.
........بودی
.
همه پندار های که راه می جست
.
به انسجام قا ب شکسته ات !...
.
چشم به تاریکی ...........
.
که خاطرت
.
.............آن را به روز میکند ....
..
......تو بودی
.
.........تو بودی
.
.
.
.
.

2009-07-23

کوک

.
.
That is not always brim blood
.....At the end peace
.
.
.
.
آتشی قد کشیده به گام هایت
.
که اشگ هایم
.
ناچیز غباری خیس نکرده
.
به توفانی که امتداد ساحل توست !
..
..............آرامش
.
سر کشیده جام دل
.
 که همیشه لبالب خون نیست
.
          در انتهای آرامش
. . .......
آرامش
.
..................آرامش                    
.
.
.
.
.

2009-07-21

شاهنامه

.
.
.
شوق نگاهت بود

همه پایم/ دلم / راهم

آنجا که ابر نمی گریست

زدروغ

که همیشه رستمش کشته

به خنده سهراب را
.
سهراب

را

2009-07-07

با تو





رها ترین لحظه ها

به آفتابی که بی رمقیش

شوق روشنی تو بود

ز انزوای که روز و سال وماه

دیگر نتواند حریق خاموش

پلک بیدارم را به خواب کند

به همیشگی آمدنت

رها ترین همیشه

همیشه

رها

.

.

.

.

2009-07-06

بهار





زمین گرم

آنجا ترانه ای سر آغاز بود

پندار عقل روئیدن بود به ترنم جان

و باد شتاب نفس تو بود

بر دشت های خالی ز رویش

که شروع عشق بود

و دیگر هیچ



.






2009-07-04

می خواهم با باد به تو رسم..






 

نهال کوچک


خاطره بود


به بهاری که رویا

دیگر فرسوده بود به رستن عطشی که تمام می شد

با تو

.








تمام راه





تمام راه با تو  

كه مي شكست دنياي سكوت  ،          

همه آنها که مرا رسانده بود بتو  

به بی ثمری قدم های که برنداشته بودی

به خواب ترانه همیشگیت

            به نرفتن و نرسیدن ونیآمدن  /

تمام راه هاي

كه مي شكست دنياي سكوت

تمام ناتمام ها

               دلتنگ لحظه ها -

در تو

         بی تو ...





در خوابهای بارانی






همچون راهی روشن

اینگونه می پنداری

به شام دلزده

که صبحش تو نیستی -

کوچه من بن بست نبود

در خوابهای بارانیم .







رگبار






به لحن سرانگشتان دلتنگی

در جیب خیابان

چشم به آسمانت دوخته

که نه ابریست

نه ترنم رگباری !

هجائ سکوت
.








فصل تو باران بود






 

ببار...

فصل تو باران بود

روز ما به خشکی انتظار باران توست -

ببار

ببار


.








هم راه




دراین سرزمین بی باران

خيس در چشمانت

آخرین قطره اشکم

که همیشه با تو می بارم

.



2009-03-16

با تو

گیج خیابان سیلی خورده
هیچ گاه بی تو نبودم
با قدم های روشن
سوت / سوت روشنایی کوچه بی بن بست
آوازسکوت بود که می شکست

شکست

2009-02-18

مسیر



تمام

شدن


تمام شدن به انتهای

که سپیدیش تو بودی ،

سپید همچون

لذتی هموار

که ناغافل چنگ میزند

به شادیهای كوچک

که حضورت قاب روشن امید است


تمام

شدن

افق



لبخندی ساده

به انتظار






مسافت میان غروب وطلوع

فقط یک لبخند ساده انتظار

که چکیده به سینه گاه گونه هایت هنوز هم انتظار..

بیقراری چشمانت
اندوه های ماندن بود

وهول نمانده به مجال

همیشه نرفتن بود ...

مسافت میان غروب وطلوع

فقط یک لبخند ساده انتظار



ساده انتظار

انتظار

.




لحظه ها

حاشیه ها


در اندوه تمام شدن لحظه


خنده می زند یکسر


هرز حاشيه



لحظه ها
حاشیه ها ..

دعوت



چه ساده

ساده






ضیافتی ساده !

اندکی عشق -

کمی رهایی

و دنیایی انتظار..
ضیافت ساده

ساده




به سادگی

ساده!

با هم


تكرار سراب بود

همه راهای رفته ات !



مکرار اتفاق است -

سردی لحظه های رفتن .


سكوتي نيست

همنفسم هنوز با رفته راه هایت



رفته ها


و نرفته هایت

.

2009-01-19



با تو








خواب

شدن


خواب شدن در همه قدم های

که به تو می رسید

به این خیال که گشوده پر

به انتظار رفتن ...


سنگ می شود

قدم های به نرفتن

به آن کرانه که - گویی- رسیده ای!

بر دستهایم - هنوز قفل پاهایت

آواز می خواند ...

چکامه های با تو

در انتظار رفتن ...

رفتن

صلح



به بی قراری ساعات امید


آنطرف باران مي بارد -


آنطرف تر مرگ !


وچون معمول بر کویر ترا می کارم



به خنده های درد !

2009-01-07

اتفاق









پیچده بر

لب تو ،

صدای دوستت دارم ـ


کابوسی

که لانه کرد آسان /

به این انتها که لحظه رسیدن است..

همان جا که آسان گویی رسیده ایم ،

پیچده به این انتها ـ

که لحظه رسیدن است بر لب تو ـ

صدای دوستت دارم

دوستت
دارم
هاااااااا

.

2008-12-12

ذهن وحشي









درهای تاریکی ـ

اندوه های جاری به راهت به گمانی که دانسته ای و رهسپاری ...

پریدگی سبزهای

به انجماد تو

زرد می شود

و فرو می ریزد به نگاه بی تابت .

تا - که شاید دوام آوری

زیر حرص چشم منتظرت تردید اتفاق را

ز وهن دفن لحظه ای ـ

ذهن وحشی -


به مجال اندوه وقت -

تردید به مسیرت پیچیده

به راههای روشن شادی




.

2008-12-04

خاطره

با توام

تو که تنهايی - خلوص عنصرهاي اساسي !

بی‌تابان را بگو فراموش شدند

دیرگاهی است

چون گُلی -

چون آتشی ،

چون صدای پای خاموشی

در برفِ کهنه‌ی فراموشی

فراموشی

فراموشی

.

2008-12-03

رویا وتولد....... "فصلی با پنج ماه" فیلمنامه








سكانس( 31 ) :

روز – خارجي – خانه پدري زن

حياطي بزرگ، . زن و مادرش قدم مي‌زنند.

زن به گلهایی که رو پژمردگی هستن نگاه می کند.

تا حالا اينجوري نديده بودمشون. ببين مامان زن گلها را يكي يكي بو مي‌كشد ..

بر می گردد وبه مادرش می گوید:

اینها قبلا بو داشتن؟

مادرش لبخند مي‌زند.

مادر : از وقتي تو به دنيا اومدي همينجوري بوده. اين باغچه هميشه پر از گل بوده ولي تو بهش نگاه

نمي‌كردي ببين كه مشخص ... ولي ...... صداي مادر در تصویر های مبهم وبیشتر تک عکس های از

کودکیش در کنار همین باغچه و حیاط که در روشنی صحنه محو می شوند........

از پشت سر كسي زن را هل مي‌دهد. تصوير مادر و گل ها كج و معوج مي‌شود.

درد كمر گاه و پهلوي زن دوباره شروع مي‌شود. زن چشمانش را باز مي‌كند.

زن: مي‌خوام برگردم همونجا ولي نميشه .

بهمن : كجا ؟

زن : از درد لبهايش را گاز مي‌گيرد و به تشك ماشين چنگ مي‌زند.

زن بريده بريده نفس مي كشيد . اشكهاي زن از گوشه چشمش سرازير مي‌شود و به اطراف گوشها مي ریزد.

زن دستش را بالا مي آورد ولي توانايي پاك كردن اشكهايش را ندارد. زير لب نجوایی نا مشخص می کند.

به يك باره حس شادي تمام وجود زن را فرا مي گيرد . دردي را در ناحيه شكم احساس نمي‌‌كند. زن فارغ

مي‌شود.رد درد ...... ...... ....................................................!!!

دست های خونی و بریدن ناف در لبخند زن و مرد تاریک میشود به صورت روشن بچه .



بهمن بچه را در كاپشن خودش پيچيده و محكم در بغل گرفته و با نگراني به چهره بچه نگاه مي‌‌كند.

زن به بهمن نگاه مي‌‌كند.بچه جيغ سختي مي‌كشد.

زن به بالا نگاه مي‌‌كند . صداي مهيبي كه هر لحظه نزديك و نزديكتر مي‌شود به گوش مي رسد.

چيزي مثل غبار از كوه سرازير شده و به سمت ماشين مي آيد. ماشين تكان سختي مي خورد .

زن و مرد فرياد مي كشند سياهي همه جا را فرا ميگيرد . ماشين زيرو رو شده و بجز يكي از چرخهاي

ماشين تمام آن زير برف دفن مي‌شود. بهمن چراغ داخل ماشين را نمي‌تواند روشن كند.

بچه را محكم در بغل گرفته . هيچ صدايي شنيده نمي‌شود. به سختي از درون داشبورد چراغ قوه‌اي را بيرون


مي آورد و روشن مي‌‌كند . نور را روي صورت بچه مي اندازد.

بچه آرام انگشت مادرش را در دهان گرفته و مي مكد. نور را روي صورت زن مي اندازذ. صورت زن آينه

درد شده و ورم كرده. چشمانش از حدقه بيرون زده و از صورتش بخار بلند مي‌شود.

چشمان زن باز مانده و هيچ حركتي نمي‌كند.صداي مك زدن انگشت زن توسط كودك شنيده مي‌شود. در تاريكي

نيم رخ زن ديده مي‌شود........................

فیلمنامه (بخشی از روایت زن)




همن هر هفته اين هشتاد كيلومتر راه را از شهر ميكوبيد و مي آمده اینجا؛
ملك پدريش بود و او، تنها كسي بود كه تن به معامله نداده بود: كودكی هايش آنجا بود.
چند سال پيش خانه اي ساخته بود يك خوابه، با آشپزخانه اي دلباز، كه شومينه اي چوب سوز
هم داشت؛ همه شوقش جمع كردن پشته هاي هيزم از جنگل بود كه چند ده متر آن پهلوتر از
خانه شروع ميشدوهمينطور ادامه داشت تا بلنديهاي مه، كه كودكي اش، آنجا گم شده بود.....





مکان یابی : برای فیلم بلند
" فصلی باپنج ماه " در دست تولید
شروع فیلمبرداری اول بهمن ماه .
عکس :
بهروز باد روج

لذت




غربت ثانیه ها

خیال می شود -

گستره فرش به تلخی ترانه های خاموش

که سر مست

به قدم های که جاریست

به انزوای نرسیدن !. ..


یکبار دیگر مرور -

گزیده لبت

که جاودان نیستی !

به غربت ثانیه ها

که خیال می شود

با تو

بی تو
.

پوستر پرس



پوستر پرس



2008-10-15

تو

درهای تاریکی

اندوه های جاری به راهت

به گمانی که دانسته ای

و رهسپاری ...

پریدگی سبزهای

به انجماد تو

که زرد می شود

و فرو می ریزد به نگاه بی تابت ...

تا که شاید دوام آوری

وبریزی زیر حرص چشمان به خواب رفته ات

انتظارپائیزرا...

.

2008-09-06

شک












دویده سر آن خط دلتنگی -

نجوا ، دیگر ثمر ندارد ...


یادم هست که منتظر نیستی !

غروب چشمانت را

تکرار آفتاب -

لذت ماندن نیست.


مانده ای ناچیز لحظه ای

میان رفتن

آنجا پهن کرده دل به راهت -

آمده ای ؟

رهایی ..

رها
رها
رها

.

مکث











برهنگی دست هایت

خستگی تکرار راه

در من !

برهنگی چشمانت

کورسوی کدام پیروزی !

خستگی تکرار راه .

گشوده زنجره

به صدای پای قدم هایت

چنین به لب نگاهم

که شادی رفتن بود

رفتن
نرفتن


.

نقطه








یک لحظه شادی

خیال تو بود .

حادثه

كلمه ها یند -

شوریده ها

با چشم اندازی که تو می دانی

وتمام شده ..
.

مرگ




فاجعه ساده بود

که بی توام .

بغضی زخم

بر در گاه فراموشی !

اندوه گشوده بال در چشمان رفته ات

که فاجعه ساده بود ..

بی توام

.


زنان عشایر





فیلم مستند "زنان عشایر" به کارگردانی ایرج سالاروند ساخته شد .


ایرج سا لاروند کارگردان سینما در گفت و گو با خبر نگار راه فیروزه ،

افزود: چند سالی است که در تدارک ساخت این فیلم بودم،

فیلمی مستند در ارتباط با زنان مخصوصا زنان عشایر که از مظلومیت خاصی بر خوردار هستند.
وی تصریح کرد: این فیلم 60 دقیقه ای به صورت HD و با همکاری مرکز گسترش سینمای مستند وتجربی وانجمن سینمای جوانان ساخته شده است.
این مستند ساز سینمای ایران یادآورشد: سراسرزندگی زن ودختر عشایر با رنج پایان ناپذیرکه همراه با کار مدوام نزدیک به 18 ساعت در روز، روبه رو است.
سالاروند به دیگر مشکلات خانواده عشایر ایرانی اشاره کرد و گفت:جابجایی مدوام وتغیر آب هوایی متفاوت ،زندگی در شرایط سخت را برای آنها تشکیل داده است که آنها با صبوری با این مشکلات همراه می شوند و از این زندگی ساده و هموار لذت می برند.
وی تصریح کرد: درعین حال این زنان با ساخته های هنری شان چه فرش چه گلیم وچه گبه یا چه دیگر تولیدتشان از مقاومت وپاس داشتن زندگی گفت و گو می کنند.
تصویر بردار وعکاس : بهروز باد روج،

صدا بردار: امیر طوسی، تولید وبرنامه ریزی: میعاد سالاروند ومحمود رضا یاراحمدی ،

آهنگساز: محمد سالاروند از عوامل این فیلم مستند هستند.




http://www.ircn.ir/



فیلم مستند "زنان عشایر" به کارگردانی ایرج سالاروند ساخته شد .


ایرج سا لاروند کارگردان سینما در گفت و گو با خبر نگار راه فیروزه ،

افزود: چند سالی است که در تدارک ساخت این فیلم بودم،

فیلمی مستند در ارتباط با زنان مخصوصا زنان عشایر که از مظلومیت خاصی بر خوردار هستند.
وی تصریح کرد: این فیلم 60 دقیقه ای به صورت HD و با همکاری مرکز گسترش سینمای مستند وتجربی وانجمن سینمای جوانان ساخته شده است.
این مستند ساز سینمای ایران یادآورشد: سراسرزندگی زن ودختر عشایر با رنج پایان ناپذیرکه همراه با کار مدوام نزدیک به 18 ساعت در روز، روبه رو است.
سالاروند به دیگر مشکلات خانواده عشایر ایرانی اشاره کرد و گفت:جابجایی مدوام وتغیر آب هوایی متفاوت ،زندگی در شرایط سخت را برای آنها تشکیل داده است که آنها با صبوری با این مشکلات همراه می شوند و از این زندگی ساده و هموار لذت می برند.
وی تصریح کرد: درعین حال این زنان با ساخته های هنری شان چه فرش چه گلیم وچه گبه یا چه دیگر تولیدتشان از مقاومت وپاس داشتن زندگی گفت و گو می کنند.
تصویر بردار وعکاس : بهروز باد روج،

صدا بردار: امیر طوسی، تولید وبرنامه ریزی: میعاد سالاروند ومحمود رضا یاراحمدی ،

آهنگساز: محمد سالاروند از عوامل این فیلم مستند هستند.




http://www.ircn.ir/



2008-07-07

باهم

رویای قدم هایت

انعکاس دیرینه نرسیدن بود


چرایی همه آن راه

بر دوش ام بود ـ

آنجا که خواب بودم

به سبزینه راه دروغ هایت

که عشق و نفرت

باهمند ـ

وتمام شده راه

را
را


به نو امیدی قدم

به حرفی که باور توست ـ

آی دل بی قرار !

این خیابان ها ترا به من

نرسانده !

کوچه های بسته سرب ،

سایه رهگذر گربه

که یاد قمری را

آشوب گرفته.



نه این خیابانها

هیچوقت انحنای عبور تو نبوده

عبور عبور عبور

وتمام شده همه راه

راه
را

.

2008-06-26

باران

سری نهاده

به گیسوی پریشانت

آنجا که واژه رسیدن بود ...


پر بود ـ

بر سطح انجماد سطر بهارت

تلخی درد /

که سرریز

عطش بیداری بود

به رویای بارانت

باران
باران
.

خاطره

تو می دانی

آسمانت چه رنگ است ...

باخته ای بر حاشیه

پنجره که بی روز تار می شود

پسین های دلتنگی گشوده ای دست

بر بام زاری

باخته ای

باخته ای


گم شده بودم در تو

تو گمشده بودی به رفتن

آنجا که سراب آینه رسیدن بود

به طاق های تشنگی -

تصویرهای می سازیم

وساده نامش را نفرت می گذاریم

آنجا که مرگ نظاره ایستاده ،


برای رفتن امشب دیر شده

بگذار برای فردا

فردا
فردا
.

حاشیه

مجال لحظه ای

نشسته مشتاق میان حضور چشمانت

که رعشه بود

میان رفتن و آمدن ـ

دلشوره های

عصر پایانی شروع

.

سایه ها

لحظه ای از

حرف های از یاد رفته ـ


با پلک های بسته

بی شماره بود هراس تابیدن ـ

لختی دروغ که تو میدانی

تمام حرفهای گفته را.....

به پیچ های بی تاب ـ

می کاویدی

جیب های دلتنگی را

به انحنائ نیآفتن

و کاویدن...

کاویدن
کاویدن
.

سکوت !

رفته قدم هایت

به مجالی که پلک ـ

نگشوده سکوت راه

به گردا گرد رفتن .

همه / راه

به چشمهایت خواب بودم ،

سرد راهی ـ

که ملامت چشمانت

به رسیدن آواز می خواند

آواز سکوت !


رفته قدم هایت ...

رفته

قدم هایت




.

فصل آخر

رویایی

که ساده رها بود

که نمی توانی

و اینجا مرگ آغازاست

به انهدام لحظه های

که رفتن شک بوده

به انزوای لبخند انتظار ـ


نگو

که تمام شده

و ریخته ایم

به سطر های بی پایان ... .


به بی رنگی تمام خواب های

ریخته به راهت پرسشی

که همیشه رویاییست دیگر

که ساده رهائیست

اما نمی توانی

و اینجا مرگست

.

فصل آخر

رویایی

که ساده رها بود

که نمی توانی

و اینجا مرگ آغازاست

به انهدام لحظه های

که رفتن شک بوده

به انزوای لبخند انتظار ـ


نگو

که تمام شده

و ریخته ایم

به سطر های بی پایان ... .


به بی رنگی تمام خواب های

ریخته به راهت پرسشی

که همیشه رویاییست دیگر

که ساده رهائیست

اما نمی توانی

و اینجا مرگست

.

دلواپسی

قدم های استوار

به سایه های که در چشمانت تار می شود. ...

غروب های تنهایی

چونان سطری رهیده

که دیگر به یادت نمی آورد

چه می توانستی باشی

آنجا که را ه تمام شده

به یقین گم شده ات

به وقتی می گویی همه را دانسته ای

ودیگر منتظر هیچ

رهیده سطری

نیستی !

تو

نزدیک تر

زیر نبض انسداد گلویت

رشته رشته گام بودی بر زبانم

وچشمی ـ

که در من پا می زد ـ

دست در دست

در
د ست

.

2008-04-13

13

لبی دوخته

به آوازی که تو خوانده بودی

سه , یک, چهار, دو و...

شترق -

برق چشمانم لب دوخته تو بود

به آوازی که خوانده بودی

یک
دو
وسه
وچهار..........
.


۲




لبی دوخته

به آوازی که تو خوانده بودی

سه , چهار, دو, یک -

برق چشمانم

لب دوخته تو بود

به آوازی که خوانده بودی

یک
دو
وسه
وچهار..........
.

زیمباوه

زیمباوک اسمش بود .



ظرف غذا روکه هول دادن داخل ، مثل روز های قبل هول نیآورد طرفش.



موندم لبخند مو کنم به قهقهه یا نه،دلم براش نمی سوخت.

زبون انگلیسی بلد نبود ومن زیمباوه ای بلد نبودم اون هم تازه لهجه نمی دونم کدوم ولایتش..اما اون یک کم اردو حرف می زد من هم یاد گرفته بودم تو این مدت.البته واقعا زبون لازم نبود از سر دست وحالاتش می شد فهمید چی میگه .

همینطور که دلش رو گرفته بود رو کرد به من گفت بایی جان حال خراب هی..با یک لهجه غریبی..خندیم گفتم بمبول.. می خواهی یک من روغن کرچک بخوری دلت درد هم نگیره .. الماس خورده بود.

نگهبان بلوچ بود ولی ملیت پاکستانی گرفته بود وشده پلیس وبعد به مرور آمده بود داخل زندان کراچی،یک کم فارسی هم بلد بود وبر عکس همیشه یکم دلش برای من می سوخت یهو در سلول رو باز کرد آمد تو زیر بغلش با اکراه گرفت بردش بیرون ودر رو کوبید ورفتن .صدای قدمهای نگهبان تا از زیر زمین بالا رفتن گوش دادم..یک آن فکر کردم تنهایی تو زندان بهتره..خندیم وبه خودم گفتم چه فرقی داره..ومسیرپیاده روی هر روزام روتو اطاق شروع کردم .اطاق دومتر در سه متر بود با دو تا تشک داغون.دو متر آخر رو یک خط کشیده بودم وآنجا محل پیاده روی من شده بود.می رفتم وبرمی گشتم چون چراغ تو سقف بلند همیشه روشن بودو پنجره ای هم نبودهر موقع می توانستم آنجا پیاده روی کنم .فقط دق این بود از موقعی که این یارو رو آورده بودن صاف می رفت می نشست روی زمین پیاده روی من ،درست روی خط کشی.مجبور بودم مسیرم رو عوض کنم وبین تشک ها قدم بزنم ودیگر مزه همیشگی رونمی داد . اگه تند می رفتم می شد چهار قدم ،اگه یواش پام رو بر می داشتم می شد شش قدم.چشم رو می بستم وقدم بر می داشتم وآی منظره می دیدم.دشت ها رومی دویدم .غلت می خوردم تو شن های کویر.می آمدم داخل خیابان که شلوغ بود مواظب بودم به کسی تنه نزنم یا یهو پام نره روی کفش کسی. یادم آمد ظرف غذا..سرش رو باز کردم همون ترکیب آب وفلفل ویک چیز سفت که عین شغلم خودم مون اما سفتر و مزه اش عین خاک اره.نخواستم بخورم اما خیلی گرسنه بودم ونمی شد نخورد.اندازه خودم خوردم .برای رسم هم اطاقی گری هم مابقیش رو گذاشتم برا زیمباوک.

چشمم تازه می خواست گرم خواب بشه صدای لخ لخ پوتین نگهبان رو شنیدیم.گوش تیز کردم ببینم صدای پای هم اطاقم باهاشه ..صدای پای او نمی آمد.دریچه بالایی در بازشد ونگهبان یک سیگار روشن دراز کرد داخل.

پریدم گرفتمش. نگهبان سرش رو از دریچه آورد داخل گفت آقای ایرانی نامه ات رسیده می برند زندان کشور خودت.آی پریدم هوا ...آتیش سیگار افتاد روی تشک کهنه با دست کوبیدم روش وخاموشش کردم نصف سیگار رو بردم طرفش . برای اولین بار فندکشو داد تا خودم روشن کنم -

صمیمانه ازش تشکر کردم ،خودش رو جمع جور کرد گفت تو زن داری.خندیم گفتم نه آگه داشتم که نمی افتادم تو این بلا.گفت اون خودش هم بلاست .. گفتم نمی دونم ولی اگه عروسی کردم دعوتت می کنم.

زدم حرف آنور گفتم این سیاهه چی شد.گفت کی؟نمی دانم ودرق دریچه رو بست رفت.

روز اول که از فرود گاه آوردنم اینجاسیصد دلاربرام مونده بود ،سه تا صد دلاری که اون ها را دور کش زیر شلوری که تو ساکم بود سفت پیچوندم و دور کمر جاش داده بودم .پیش خودم گفتم اینها خیلی .... پیداش می کنن دلم نیآمد..اما تو رفتن درشون آوردم یواش گذاشتم تو دست نگهبان بلوچ.برگشت خنده زشتی کرد و گفت رشوه.اما آرام گذاشتش تو جیبش وچیزی نگفت.از اون روز یکم با من خوب شده بود روزی یک سیگار برام می آورد .









ادامه دار...

باران




سری نهاده

به گیسوی پریشانت

آنجا که درد واژه رسیدن بود


پر بود ـ

بر سطح انجماد سطر بهارت

تلخی درد

که سرریز

عطش بیداری بود

به رویای بارانت

باران
باران
.

2008-03-07

بهاريه







رها

به غایت بی قراری

آنجا که من بودم وتو ـ

و نرفتن ونرسیدن

به اسفندی که به انتظارت بهار است ،

نو شدن به درد لحظه ای

که پوشیده یکسر شولای عبوس نبودن

ز انتظار تو به بهار ،

شعاع شادی آفتاب

وزیده به راهت

که نسیم فروردین حضور توبوده

به عرضی که پايان ندارد/

ز راه های كه گم كرده ای به نرفتن

تاهمیشه به یادت بیاورد

نوروزخیال توبوده

به آفتابی که پهن کرده به راهت

زبهار

به نوروز













.

2008-02-21

شیدایی

روزنه ای روشن

که عشق رویایی

رهایست؟ .

گمشده

دررفتن وتمام شدن

بی آنکه سر بر گیری

ببینی که خواب بودم

به افق تنگ تو،

سر نهاده به تاریکی

که مردن را آسا ن چراغ به راه داری
و تمام شدن را

به پندار رفتن ...


.

2008-01-25

برف

تا کشف تو

فاصله /

غروب لذت بود

به سپید های که ریخته به راهت

آنجا که تمام بود ی

به شروع لذت

فاصله ای میان

مرگ وزندگی

ودوباره کشف کنی
فاصله را
به سپید های مانده به راه
که آب می شوند
در طلوعی
که لذتش همان فاصله هاست
.

2007-12-16

زمان

لحظه ها -

ساعتها /

زلف زلف کمند

تیغ کردی به شروع ـ


آنجا که انتهائ

خواب شدن بود

به دشواری

کوچک زیستن ،


انتخاب می کنی

با من -

یا بی من /

لحظه ها

ساعتها...
.

فصلی با پنج ماه

طراحی ها برای نقشها

( ابعداد اصلی ۵۰ در ۷۰ پاستل روغنی و خشک )

عنوان فیلم:

( فصلی با پنج ماه )

در مرحله پیش تو لید....

۹۰ دقیقه

نوع فیلم: تجربی

قطع: ویدیو تله فیلم۳۵ میلمتری




تهیه کننده وکارگردان:

ایرج سالاروند


با همکاری مرکز گسترش سینمای مستند وتجربی
انجمن سینمای جوان

۱۳۸۶
۱۳۸۷

چاه خیال

هیچ نبودی

مگر آنکه خود ساخته باشی

آنجا که عریانی تن

وصالیست/

ریخته به نهایتی

که چاه خیال است
.

2007-11-03

فصلی با پنج ماه

نرو -

سرشت بدین گونه راحت

به اتفاق تنیده ـ

تا به کاویم

به منحنی رسیدن ـ

آنجا که شانس گورت را کنده

وسیاهی چال ـ

نگاهت را کور می کند.


پایان خوش تمام شدن به راه های روشن محو ـ

آنجا که مجال

زیر خط خم شدن آفتاب فرو ریخته ـ

به منحنی شروع


آنجا ـ

تو

نیستی ؟


سرشت بدین

اتفاق تنیده ـ

فصلی با پنج ماه
.




2007-10-05

حاشیه




،

نبودن -

نیامدن -

نرسیدن ،

سخت واژه های

که راه های تنگ است

به هراسی صمیمی در برهوت واژه

که آسان گم کنی

کور سو های رفتن را

به آنجا که لحظه رهایست

به وقت بودنت ،

سطرانتظار چشمانم
بدرقه راهت ...

نبودن

نیامدن

نرسیدن

.



نگاه آخر










Fedrico Garsia Lorka

پاستل شمعی
۱۳۶۹


ایرج سالاروند








فراموشی

تو
پندار راهی
که تاخته ای لب سطر
به حیرتی دیر یافته
که هیچ نیستی
بر کشاکش راه ،
به ملامتی جا خوش کرده به گلو
که دوباره سبز ، زرد شده به قرمزی
تا تاب بیاورد و فرش شود
چر خان زیر پایت
که دیگر پاییزی
و به یاد نداری
بهار بودی....
آنجا که فراموشی آغازیست
به وقتی که آنجا نیستی ،
پندار
راهی....
بی تو
.

2007-09-22

تصميم

بر



بر آمده آفتابی
که به هزار راه
به غروب تجزیه شده
به سرخی لم داده
درگیسو-گیسوی ابرهایت،
چه بارانی ..
آنجا منتظر
تا حل شوم به خواب رخوت تو
که همیشه می دانستم به شادی بوده
ژرفایی که غم
فراز کرده به رفتن
به وقتی که
دیگر نبودی ،
تو نیستی
و من رفته ام
رفته ام
رفته ام
.

2007-08-12

بی تو

همه آسمان
سقفی زیر پایت ـ

لم داده
آفتابی بی فروغ
به تبسم بیداری
و غروب چشم اندازی
که برهنه انگار
قدم برداشته ای
یک لحظه به رفتن نزدیکتر .

ریشه وار
راه بازی می کنی
زه اندوه کثرت گذشته
که جاودانه ای .

گفته ای
این راز سربسته
که آرام ریخته به واهمه
که انتظار ـ
همان گردش لب دوختن
به تاریک راه های رفتن ست
به سنگفرشی که
دراز نای مغموم بی ترحم دلتنگی
پیچانده به کلاف تکرار
که دوزخت
چنان که پنداشته ای
برگشتن است
به اندوهی
که همه آسمان
سقفی زیر پایت

و هنوز
به رستنت
تنهایی
.



لالایی


دیریست سر
به زانویت خواب بودم ـ
رها که تو
یافته ای راه ،


نمی خواهم
به یادت بیاورم
تو با من بودی
نبودی ،

همه آن رفتن ها
همه راه های سرگردانی
که دیگر نبودی
به دلیلی برای بودن
وساده سیاه شد روبرو
که همه /
برایت باز شده
که بیایی ـ
به این روزن بی دریغ انتظار آن هم به وقتی تو بودی ،

نمی خواهم
به یادت بیاورم
تو با من بودی
نبودی
.

بي خوابي


هنوز جاری بود
زمان
به وقت گم شدن در تو /
و زمین خالی و گرم
که آفتابی داغ در چشمانت
سر زده به هیاهوی
راه های که تیره شده
به دروغی که ترا جاریست
ز انکار شب ،

شبی تنیده به صبحی که
بمانی و به بودنت
زار گریه سر دهی زیرآسمان ـ
که هنوز جاریست
خونی ریخته
زافسون ماجرا به تاریکی روز،

بیدار ی
ترانه
برزبانم خاموش این مجالیست که
چشمان بسته ات در خوابهای تردید می جوید ..

هنوز جاری بود
زمان..
.

2007-05-22

بی لحظه باران







صدای تو خیسم می کند
صدایم کن
،

خیس باران
خیس خاک
خیس همه فرو افتادن هاـ
دانستن وندانستن ها
به اکنون که دیگر
واژه ساده دروغ است
به چیزی که رساند
که خاطره بار واژه بود
وقتی تو نیستی وکلمه هم
درنگی بود که رنگ باخته
فقط مانده ـ
که ریختی فرو ریخته
به انگاری
که دانستی
همین است
همه آن کورسو ها
به وقتی
فروریخته ای
صدایم کن
خیس باران
خیس خاک
خیس همه فرو
افتادن ها ـ

صدای تو خیسم می کند
صدایم کن
.









2007-05-19

پرس








آئین " پُرس" در گذر تاریخ و اسطوره
(جبال زاگرس از شمال غرب ایران آغاز و به جنوب شرق ختم میشود و با دامنه هایش
و دشت هایش محدودهای وسیع از سرزمین ایران را محصور می سازد.
این سرزمین از قدیم الایام مسکن اقوامی بوده که به "آسیانیکوس"یا "آزتیک" مشهورند.
از بازماندگان شناخته شده این اقوام می توان به لولوبی ها ،گوتی ها، کوسی ها ـ
(کاسی ها یا اُکسی ها )اشاره کرد که در کردستان و لرستان وبختیاری سکنی داشته اند.)۱
عید آغاز سال،در بین النهرین و به تقلید از ایشان در عیلام ،بخشی از جبال زاگرس ـ
در اصل عید بازگشت ایزد شهید شونده "دموزی"(DUMUZI)بود ـ
که بنا به نظر معتقدان هر ساله می مرد و باز می گشت.
مرگ او مرگ جهان گیاهی و حیات مجدد همان جهان بود.
در پی عزاداری هایی که برای ایزد شهیدشونده ، مظهرزندگی و مرگ جهان نباتی ،
انجام می یافت ـ (این اشکهای ریخته شده نماد باران ونوعی جادوی باران آوری وآب بود)ـ
ایزدبه شهادت رفته ـ از نو زنده می شد وبا همسر خویش که خود ایزدبانوی آب و عشق و جنگ بود ،
زندگی را از سر می گرفت تا سالی دیگر بر روی زمین ،
هر ساله میان رهبر ،در نقش این ایزد ، و کاهنه معبد بزرگ ،
در نقش ایزد بانو و همسر ایزد ،در روز باز گشت دموزی، که در ایام نوروز بود ،
ازدواجی مقدس در معبد انجام می یافت.
سپس ،در شهر و سراسر مملکت ،با پیروی از رهبر که مقدس شمرده می شد
که اعمالی با اعتبار ی کیهانی انجام می داد ،
مراسم ازدواج و عیاشی مقدس (ORGY) میان مردم به عمل می آمد.
اما در دیگر ادیان آسیای غربی که درست همین باور مرگ ایزد گیاهی شهید شونده را داشتند،
و آن را بنا به آیین های محلی اجرا می کردند ،
در شهادت این ایزد شهید شونده ، عزا داریهای عمومی بر پا میشد...
( سینه زنی ، زنجیر زنی ، زخم زدن به خویشتن و زاری ها و از وجوه عادی این عزاداریها بود)۲ ،
به ویژه ( زنان در گریستن و زاری کردن وظایف مشخصی ونقش مهمی داشتند)۳.
در میان بومیان ایران هم ُچنین عزا داریهای پیش از نوروز وجود داشته و دست کم ـ
در بخشهای از آن ُ از جمله ماورائ النهر و سر زمین عیلام بازمانده است.
مراسم " پُرس" که سابقه چندین هزار ساله دارد ،
امروزه هم مختصر تر و تلطیف شده تر ُدر مناطقی از ایران
در میان کرد ها و لر ها و بختیاری ها، هنوز به بهانه مرگ انجام می شود.
پی نوشت
۱ـ در گذر تاریخ ُ انتشارات میراث فرهنگی
۲ـ مهرداد بهار ُ از اسطوره تا تاریخ
۳ ـ صحفه OLMSTCd ,A ,P۱۱۹
۳ ـ صحفه OLMSTCd ,A ,P۱۱۹

" پُرس"

طرح وتحقیق و فیلم نامه وکارگردانی :

ایرج سالاروند

فیلمبردار :

بایرام فضلی

آهنگساز:

محمد سالاروند

تدوین :

ابراهیم سعیدی

صدا برداری وصدا گذاری :

امیر طوسی وعلی نوری

ترجمه:اسد امرایی

تهیه کننده :

مرکز گسترش سینمای مستند وتجربی

زمان ۱۳ دقیقه

۱۳۸۰

این فیلم به محبت کامران شیردل ـ

در ایران فقط در جشنواره مستند کیش نشان داده

شد.

جایزه اول جشنواره بیلبایو ،اسپانیا ۲۰۰۲

جایزه جشنواره در رومانی ۲۰۰۳

شرکت در فستیوال های فیلم ، کیش،

دانشگاه هنر های زیبای مجارستان، میلان ، کراکو ، مارسل افولس ،کلن، مونیخ ،بیلبایو ،داکار،دهلی، ،نیویورک،کانادا ـ تور ـ تورنتو،مونترال،ونکور ـ

انگلیس،دوبی،رومانی، سوئد،واشنگتن ،فرانسه..،








بی تو

همه آسمان
سقفی زیر پایت ـ
لم داده
آفتابی بی فروغ
به تبسم بیداری تو ـ
و غروب چشم اندازی
که برهنه انگار
قدم برداشته ای
یک لحظه به رفتن نزدیکتر ،
همین
ریشه وار که
تو راه بازی می کنی
زه اندوه کثرت گذشته
که
تو جاودان ی.

نه بگو
این راز سربسته ،
که آرام ریخته به واهمه ،
که انتظار ـ
همان گردش لب دوختن
به تاریک
راه های
رفتن ست
به سنگفرشی که
دراز نای مغموم ـ
شهر بی ترحم دلتنگی
پیچانده ـ
بی کلاف تکرار
که دوزخت
چنان که پنداشته ای
برگشتن است
به اندوهی
که همه آسمان
سقفی زیر پایت
و هنوز
به رستنت
تنهایی
تنهایی
تنهایی


.





عاشقانه




سطر به سطر
ای بی قرار رهیده
که شکستن شروع توست
تنها نیستی ـ


من خود نبودم
به وقتی نیمه من بودی ـ
به شوق
راهی ـ
که آخرش بودن
توست ـ
به بیداری
خواب ـ
نه رفته ها




.

بی لحظه باران







صدای تو خیسم می کند
صدایم کن ،

خیس باران
خیس خاک
خیس همه فرو افتادن هاـ
دانستن وندانستن ها
به اکنون که دیگر
واژه ساده دورغ است
به چیزی که رساند
که خاطره بار واژه بود
وقتی تو نیستی وکلمه هم
درنگی بود که رنگ باخته
فقط مانده ـ
که ریختی فرو ریخته
به انگاری
که دانستی
همین است
همه آن کورسو ها
به وقتی
فروریخته ای

خیس باران
خیس خاک
خیس همه فرو
افتادن ها

صدای تو خیسم می کند
صدایم کن
.




2007-04-11

خواب







نارس
آن چشم
که به بی خوابی
خفته است ،

به وقتی
تو نیآمده ای
به بیداری ،

رسته بی شمار
سبزه های
هرز به راهت ـ

که میان بر ـ
ایستاده کج
میان خواب
قصه ها ،
که

نه ـ

دیگر
حیرتی
نمانده ،
به آتش هایی ـ
که گذشته ی
به خاک /
بی تو
بودن
را ،

ز
مرز های که
شعاع دایره ـ
سایه خیمه
کرده
دیریست ـ

راه های
نارس
به خوابی که
رهایست ـ

به وقتی ،

تو ،
نیآمده ای

به

بیداری
.

2007-04-07

مهتاب





ماه را
جلوه می زد
اندوه ،

تمام شده
باور داری
انحنای ـ
واژه .

دگر
به تقلای ،
خلوت ظهر رسیدن
به بهار کال ـ
سخت میزنی
بی تاب
در ـ

که این سو سو
راهی ،
پیداکرده باشی
به بی هنگام کلام
که بهار سبز
و آن سفید زمستان
و او سیاه پاییز ـ
و من
تابستان ـ
خفتن تو ،

به این رسیده
ابر چکیده
و آفتابی
که نوازشش
هنوز به گونه
یخ کرده ـ
بی تو
یا با تو ،

اندوه
ماه را
جلوه می زد ـ
به وقتی که
صبح
دمیده باز ـ

تمام شده ،
باور می کنی
انحنای ـ
واژه
.

13






آزادیم ـ
رها.

آسمان
سرپناه هامان
و زمین به بستر دست هایمان
روییده ـ

دوانده ،
کرشمه خیال ـ
که خورشیدی داغ
به شانه هایمان رسته ـ
و نسیم خاک و بوی باد
ره پایمان شده ـ
به تمام شدن پروازی
رها شده ز افق /

تو و من
شک کرده بودیم
به افق

تا گونه بلند خیس ،
بیابیم ـ

که دیگر،
نیآمدی ـ
همچون باران های
که پیغام آسمان را
زه سقفی فرو ریخته ـ
همه دم ـ
دمادم
شک کرده بودیم
به حیرت آمدنت
بهارا
بهار
بهار

تو و من ،
شک کرده
بودیم
.







تلنگر






تهی از خشم
تهی از ترس
تهی از رشک

میدانم ،
این راه ها ـ
راهی ندارد ـ
وقتی همه راه ها
رفته بودی ـ
کور سوی
شک ،

رفته بودی
به نقطه ی که مانده ای
به چرخ ـ
چرخان ،
رقصان
رقصان

مانده به خلوت ـ
لبخندی ،
به بی پایان / به گذر باد لرزا ن ـ
به کوچ توـ
سر راه حیران ،

با تو بودن
به سرودن
بر سر راه
آنجا /
تو ایستاده ی ـ
زه لبخند ی مرده ـ
به بی پایان ـ
رفته بودی
راه ،
به نقطه ی مانده ای
به چرخ ـ
چرخان ،
به انتهایی
شک،
رقصان
رقصان
رقصان
.


آرزو

آرزویی ،
نبود مانده /
وقتی من
و تو
با همیم ،
دوانده ایم به سطر ـ بر لب ابر ـآنجا که ـتوومن ،
زه خیال
رهایم ،
رها.

2007-03-28

اتصال




برو
آنجا
تو رهایی /
رها..

نه خنده ای
نه
مویه ای ـ
نه هراسی میان
برگزیدن آفتاب ـ
و سایه تو
که به انتظار پهن کرده
فرش ـ
پیش پایت ـ
حتی اگر
نیایی
یا بیایی ـ

سکوت،
نشانه
من و تو باشد ـ
به پیچ های که گذر کرده ی /
ز لحظه ی
ایستاده سر فصل ـ
به آنجایی که
گمان برده ای مرزیست ـ
میان خود و دریا
که آسمان روز ندارد ـ
و یکسر
تاریکیست ،

نه خنده ای
نه
مویه ای

تو
مرده ی ،

برو ـ

آنجا
تو رهایی /
رها..

بهاریه











سرشگ نشسته ـ
آرام ریخته قطره ی اینبار به شوق
که رنگ باخته به زمینی کوچک
که تو ومن ایستاده ایم ـ
باخته نقش که هنوز نرسیده / زاری به این شبانه های بی ترنم ،

گریه کن
زه یاد های من نرفته ی به آفتاب فروردین
که به نیآمدن وعده کرده بودی سراسر / راه های نرفته
که به تو آسان نمی رسد حتی اگر گویی
همه راه ها را رفته ا ی
بی من به خاطره های -
سر زدن نو بهار .. گریه کن
- انگار حک شده به گونه های خیس بی بارانی
به این سر زدن بهار
بهار
بهار
د لا زار به این دشت های بی ترنم - گریه کن .








برای رفتن چیزی نداری بگویی ...




شکسته ـ
هجای لبریز
به خاموشی ـ
مکرر بیهوده /
آفریدنت به
شروعی باز
با تو ـ
نشسته /

که پنداشته
راه ساخته ی به
خلوت آینه ی ـ
به روبرو ،

برای رفتن
چیزی نداری بگویی ،
نه آفتاب
چشمت شده
نه
ماه ترا به اشاره ی
جنبانده ،

دیگر دریا
به دستت جایی ندارد /
باخته ی همه
آن کور تر ُک ـ
به فصل سبز
که همه زنگ ها را
در زده بودی
به ترانه ی
که چیزی داری
بگویی پیش
ازآمدن ،
.....
برای رفتن
چیزی نداری
بگویی
.

روز نو

زلال
نشسته ی
به رویم ،
آن دم
چشمانت بسته به خوابم ـ
که دیر شده ـ
نیآمده /
روز نو ،
وقتی ـ
شب کرده به ـ
صبحی لحظه ـ
که ـ
شک می کنی
به نوروز /
که نو نیست ـ
بی تو..


به بال باد نشسته ـ
نمی دانستی ،
کجایی و کدام سمت /
رها نشسته ی ،
به سوی لحظه قاب شده ـ
به رخت فصل تو ـ
به بهار ،
ز نوروز

.

2007-02-23

با تو

همه راه ها
در زده بودم
به نبودنت ،

نشسته
به سکوت
به کوره راه ـ
فریاد ها /
به لذتی
که سطر بوده ی
همیشه ـ
که
انتظار /
غفلت منست ـ
به
منظری که
دوباره تردیدی /
آغاز کرده ـ
به این ساده
که تو ،
نیآمده ای .

حالا شروع /
تو یی ،
به انتظار
زه راه
.


2007-02-16

راه

به
زخمه ی
که سیم آخر
دریده به انزال زود رس ـ
لحظه ی
که می گویی
راهی
دارم
بی تو به زخمه ی زه
آخر
سیم
.

راه

به
زخمه ی
که سیم آخر
دریده به انزال زود رس ـ
لحظه ی
که می گویی /
راهی
دارم
بی تو به زخمه ی
زه سیم
آخر
.

2006-12-30

بهاریه





پاییزی
وزمستانی
به لفظ دل خوش
به عام سویت
به سر زدنی
به فصل
به رنگ به بو
حالا بهار درست نقطه آغاز تو
که باز به جاری شب است
شب
درون تو
به گمگشت مشتی صفت
که رمزی پیدا
به نشانه حضور تو
لهیده پشت بیکران
سیاهی
به شادی
سپید
تو



2006-12-22

عاشقانه مرز



ایستاده ام
به قله آسمان خراشی
سر کشیده به
جنگلی خیابان
و پیاده رو های
بی پایان
به سنگفرش آسفالت
و اندوه
عابرانی تنها به نظاره...
که ترا ببینم ،

و کشیده به انتها
که جدا کند
مرا زه تو
تادگر
نبینمت
به این سویی مرز
به آن طرف
خط .

همه کوره راه
به جاده ها
و نهر ها ی خشک شده بیراه
به چشمانت منتظر
دویده ام ٬

دویده
و دویده ام
که آسان نقشه ها رسم شده
به خار سیم ی ساده
به مگسک مجسمه ها ی سرد
که نباشد
به تو رسیده
باشم
به این طرف
خط
به آن سوی
مرز

.

2006-12-13

تو هنوز لبخند


بگو
زنده گان رفته به راه
نگو
شنیده ای ؟
به ناگهان می دانی که همین لحظه
مرده ی
به دور شدن چرخش کاسه چشمی
بی آنکه پای به قدم باز کنی یا رفته
که به سطر سرک ـ سر کنی
یا کرده
ولی مانده قراول نگاه ،
خزیده درونت که سر کشی
برکشی

به بی عمق لذت
بودنت به وصل سواران گذشته به باد درگذشته
تا توانی
بر کنی
دیده یا ندیده ،
شنیده ای
تو آسا ن دروغ می گویی که به آب ،
قدم می زنی و به زمین پر می کشی
و کوچک ریز
نگران گربه های خیس زیر بارانی که ترا بیاد می آورند به وقت خالی بودن زه هر چیز .
چند باره حکم پیشا پیش
به جلوه بریده اند برای لبخند پشت
آینه ات به تباهی
شنیده ای ؟

کهنه گی حرف
به
معلق
که به یک اندک تصادف
پریده محو به پلک روشن تو
لبخند
که آمدن یا نیامدن ،
...و هنوز نظاره کن
بی دریغی عبث
که به بیش باره قراول همیشه
رفته نگاه
و تو
هنوز
به
شروع
لبخند
.

2006-12-08

میز بی رنگ شب عاشقانه







قطعیت
یا عدم
به صبح بی شروع
بر مضارع بی رنگ ماضی ها
به وقت لحظه ای
که سر راست کردی
به گیرندان فانوسی
بین خود وتاریکی
تا خام مجالی پرکنی
که روشنی
های
دل بی تاب تو
فریاد

برای که این همه روز چراغ روشن می داری بر میز بی رنگ شب .
دوباره
ایستاده ی
بر سر خط آغا ز تا
بیایند کوتاه رنگ زه سپیده غروبان تنهایی
به بستر خاک
به شب برند
به غفلت آمدنت
و همچنان
ایستاده ای زیر شبانه
شب
به فکر
شروع

آی
دل بی تاب
تو
.

مردگان ترانه






آی
لرزان
مانده
به عرض سکوت
به خط و خطوط
اول ودوم شخص فتحه ؟
و راوی همه جمع
به صدا
و چند یاوه صدا ناظر
به سکوت حاضر
برچند
گزاره کوچک
شکسته به زیبایی
آینه
میان چشمانت
بی زمان
بی درنگ
می خواهم
سرکشی
به لذت نیم روزیت
به خواب انتظار
به سفید سقفی که
کوتاه کرده
به ارتفاعت
آسمان
.
می خواهم
با تو باشم
به کج لبخند
بی نقاب
دریده
سفید تو
که آسان
تق
تق
ترا می کشد

می خواهم
با تو باشم
.

تكيه


صبحی
چنین
رها
زه کوره راه
نشسته ام
برلب سطر
زیر آسمان
شب
ـ به
صبحی دیگر
دیگر
دیگر
به شب درون تو
جنین
رها

.






2006-11-29

تولد







نوبت
می رسد
کدام دریغ
هنگامه اینجاست
به پیچ واگشت تاریکی
مانده روشن
بر لبان تو خاموش
به تخت
آفریدنت

که
هی جار
او دیگر
نمی آید
.

2006-11-13

هول


ناخوانده
همين امروز
در میان قدیسین نشسته ام
به میز مدوار
کاردی تیز وکمی پنیر
به دلشوره پزیرایی
و هول
نبودن
تو

همه بودند
همه آنها
که ترا و مرا ساخته اند
به میز مدوار
کاردی تیز

و
نبودن
تو
.



2006-11-08

بارانی




به آسمان بیندیش
قطره می بارد
نشسته بر حیرت
برفریاد
سرزده زه کنج دور مانده روز
به خالی روشن زده
به فراق تاریکی
میان مرموز
به خاکستری آخرین نقطه رنگ
حکایت مرز
به هاله وهم
درون گون می نشیند به حجم گونه ات
وبی صدا می تابد تاریکی
که آی
خسته روان بی تاب
مانده بر جان فراق
مشتی دلتنگی واژه
به پهنه سیاهی ها و سپید ها
و انعکاس های بی رنگ
بی حسرت دور شدنت
می چکد باران
باران

.





شکسته خوان






چشم انداز ها
تیره گون برف
بریده-دریده
مسخ گونه کسوتی
که سر بر نهانی/
راز های متبلور را
در رد گامهای بی درنگ رنگ افسون کلام
به واژه - واژه های که در می گذردبه مه
بی سودایی بارانها وبی شوکت
لکه ها ی ابری گل اندود

نشسته برف ،
برف
دربرهنه زارهای
سیاه جامه ی که ترانه سپید زاد
برحجم بی حجمی
سر داده بی صدا فریاد
آی فریاد

به رویای خیس گون دریده کلمات
تابیده به بی شمار
هزار -هزار شاخ وبرگ
درچشم اندازی ساده
به بستر آب
آفتاب
آتش
خاک

بی رخوت سایه سارها
زه رد بی حضوری ترانه گم گشته ی خیال
محو به رویت آخرین روزهای بی درنگ
مرزی میان
یقین و شک
پختگی وخامی
دانایی ونادانی
همه آن واژه کلمات چرک تاب
که
شکسته خوان
سطر ـ سطر
این شکسته
خوان

.





2006-11-07

راز

کدام

فریادمی تواند

بالش خواب بی مرگیت باشد

کدامین

نجوا توانسته زمز مه گنگ ترا

جاری کند

ترانه گون بر یال آشفته باد

خاموش

به تنگنا شکوه می کنی

بر خلوت لحظه ات

وچشم

بر هم نهاده ای تا فراموشی روز را

در رفت وآمد

اندیشه های شب به هذیانی دوباره

آغاز کنی

دریغ که چه آسان فراموش میکنی

شیطان

درون من

شیطان درون

تو



.

عصرانه

غروب

حضوربی مقدار شب

بر مدار تنهایی توست

وچرخش زمان سخت شده

به وقت انجماد میز

که بی مجال صبح /صحنه مردن ثانیه ها

ومرارت وقت های بی قراریست

به تلالو روشن شب

شب درونم من

شب درون تو

درد


ترانه گون

برپرده آشفته


نقش

ویرانی بی تو بودنت

غفلتی به

سیاهی ست

رهايي

كدام

دلتنگی

کدام غزل

كدام بهانه

کدام سرود ،

من

به گرگ ومیش

غروبت

فریاد

دارم ..

لالایی

آرام
وبه زمزمه گویم
که خوابت طول نکشد
به افسون ماجرایا
به خاموشی روز
این مجالیست که
چشمان بسته ات
در خوابهای تردید مان
می جوید بس است
بیدار شو

شادی



کجاست

کدام شادی

عصرانه کدام شب

و کدام روز

هزار فکر مزاحم

بی تو

وخاموش

این حرف گنگ با تو

دیوار زندان تن را

تحمل کردن

شادی

با تو بودن
.

شك



همه را
برایت گفته بودم
زلالی آسمانی که انتهای
چشمانت پر پرمی زند
به سادگی می تواند فاصله ای باشد
بین شب
و روز
شبی که انتظار تو
حکایت روز است
گفته
بودم
.

رنگ شب


شبی دیگر
بدون رویای تو
مجال سر کردنی بر نقاب دروغین
گره از کدام راز برهنه می دارد
در هیبت تنهایی
و یک چمدان
و هزار هزار چشم
برون تافته در صبحی
که شب می شود
حالا دیگر رمز شب
به رنگ شب
است

جاده



چیزی ندارم که به زخم هایت
مرحمی بخشد
هیچ نگو
کدام رنج
این روایت خواب تو
ازشبانه های بی ماه
که بی رویت صبح
هر دم
روز می شود
و شرمگین قرمزی غروب
شب می شود
زمزمه کن
همان واژه کهنه مهربانی
بگو
همان
واژه کمرنگ
رفتن

.

2006-11-06

بعداز باران

2006-11-05

شکسته خوان



چشم انداز ها
تیره گون برف
بریده-دریده
مسخ گونه کسوتی
که سر بر نهانی/
راز های متبلور را
در رد گامهای بی درنگ رنگ افسون کلام
به واژه - واژه های که در می گذردبه مه
بی سودایی بارانها وبی شوکت
لکه ها ی ابری گل اندود

نشسته برف

برف
دربرهنه زارهای
سیاه جامه ی که ترانه سپید زاد
برحجم بی حجمی
سر داده بی صدا فریاد
آی فریاد

به رویای خیس گون دریده کلمات
تابیده به بی شمار
هزار -هزار شاخ وبرگ
درچشم اندازی ساده
به بستر آب
آفتاب
آتش
خاک
بی رخوت سایه سارها
زه رد بی حضوری ترانه گم گشته ی خیال
محو به رویت آخرین روزهای بی درنگ
مرزی میان
یقین و شک
پختگی وخامی
دانایی ونادانی
همه آن واژه کلمات چرک تاب
که
شکسته خوان
سطر ـ سطر
این شکسته
خوان

.

پیغام


محال نیست که بدانی
به تردید مانده ای میان دو فاصله
ریخته بردو کلام کهنه
تولد و مرگ .
مانده میان راه ها
به طلسم معجزات و مکرر تقلید ،
نمناکی خاک و بی انتهایی کهکشان
شب را رها کن
و به همین کلام بی درنگ قناعت
که زمان می گذرد
وتو به سودای شک
تنها فاصله ای پر کرده
ازهول ساده گی تولد
و تاریکی آخر مرگ
سخن به تیره خو کرده ی
ومجال به بی حاصلی روز ،
نفسی مانده برخیز /خواستی نجواکن
بی جبر طریقت راه ،
همان ساده کلام اعجاز به
روشنی
زمزمه کن

2006-11-04

گربه


نشسته بي جا
به پنجره مي دهد رخنه
به باران سرشکي که بي راه
به گونه ات ـ جاري مرا
شيار زند
.

..

قربانی


کلام هاي
دوخته به پوست آهوان
به غبارخاک کهنه هزار
بي شمار ورق خورده خيس آيات بي حضوريت
به ذهن و ضمير هستي
و نقشه شگفتي خلقت ات به تکرار/ تکرار ها
و دو باره مي يافتم
ساده ترا قدم / قدم
به بي راه هاي که مانده روشن
به بغض
آفرينشت
.

پنجره ماه


رازي
ناگشوده
مي ماني .
تکرار بي حوصله
ديوار هاو شمردن ثانيه هاي که
در خميازه ساعت ها
جاري مي شوند .
آنسوترک
نشسته اي
بي گشودن روزنه اي اندک
که ترا زه انجماد لحظه
شروع و پايان فصل هاي بي کشت
رها کند.
دريغ
بي مهتاب پنجره
و بي زاري جيرجيرک هاي
عاشق بر شانه ات .
رازي
ناگشوده
مي ماني .

آواز روز


راهي نشان ده
کوتاه نباشد ،
وساده
بي هيچ رمز نماد ونشانه
بي هيچ کشته،
وبي هيچ هزارهزار راهرو
تاريک/ باريک/ کور
که به تو هم راهي ندارد ،
حالا که عشق را خلوتي
رها تر از هر خيال مجال مي دهي
راهي نشان ده
.

فرشته تاريكي






بافته به حجم قير گون روز
و ارتفاع گرم فصول بي امتداد
رها کرده سراسرسرد انسداد لحظه
و درون فاصله ي به عمق تيره
وسراسر
کتمان هر آ نچه مي داني
و مکرر واگويه همان کلام کهنه
بي لذت وصف حماسه زبان
بي نو کردن باريک /عبث گونه مسير
همان تيره گون فرشته تاريکي
نشسته بي قرار برشانه هاي تو
به ظهر سياهي انتظار
و به نجواي گنگ
که زه گستره شبانه هايم
طلوع کن
.

پیشین

نمایه

عکس من
Iraj Salarvand
تهران, Iran
فیلمساز و كارگردان Filmmaker
مشاهده نمايه کامل من